گفتمش:دل ميخري؟! پرسيد چند؟! گفتمش: دل مال تو، تنها بخند. خنده کرد و دل ز دستانم ربود تا به خود باز آمدم او رفته بود دل ز دستش روي خاک افتاده بود جاي پايش روي دل جا مانده بود... ادامه مطلب
ای اشنای قدیمی در کوچه های سرد غربت از مخمل نگاهت بی نصیبم نکن ای ارمیده در دستان مهتاب در تنگنای هجرت فانوس بال پروازم باش و با عشق به واژه های سرد و بی تابم گرمایی تازه ببخش...