تبليغاتX
...نوشته های ناب...
...نوشته های ناب...
86/06/28


کاش ای تنها امید زندگی           می توانستم فراموشت کنم...

               یا شبی در خلوت سوزان دل     در نصیب سینه خاموشت کنم...

کاش احساس نیاز دیدنت           چون وجودت از وجودم دور بود...

              در دلم اتش نمی زد ان نگاه        کاش چشمانم در ان دم کور بود...

می روم شاید فراموشت کنم     در نصیب سینه خاموشت کنم...

              میروم از رفتن من شاد باش         از عذاب دیدنم ازاد باش...

گر چه تو تنها تر از من میروی      ارزو دارم که تو عاشق شوی...

              ارزو دارم بفهمی درد را                 تلخی برخورد های سرد را...

 

برای هزارمین بار پرسید:تا حالا شده دلت رو بشکنم؟

من هم برای هزارمین بار به دروغ گفتم :نه!هیچ وقت...

تا مبادا دلش بشکند...!


ادامه مطلب

لینک نوشته | نوشته شده در ساعت 1:4 توسط : مینا
86/06/16


سخت ترين ديدار....

 ديدار اوني که به جاي همه عشقي که بهش دادي يه قلب زخمي برات يادگار بذاره و تو نگاهش کني و باز مثل روزه اول دلت بلرزه و حس کني هنوزم دوستش داري .......بخواي همه تنهايي رو که به اميد برگشت دوبارش تحمل کردي تو گوشش فرياد کني اما حتي نتوني به چشماش نگاه کني که بفهمه با همه بديهاش هنوزم با همه قلبت دوستش داري اما ببيني چشماش داد مي زنه که دلش ماله يکي ديگس...


ادامه مطلب

لینک نوشته | نوشته شده در ساعت 2:28 توسط : مینا
86/06/02


روز بود گل افتابگردون روش به خورشید بود

شب که شد دید یه ستاره چشمک می زنه سرشو انداخت پایین و گفت:

گلها هیچوقت خیانت نمی کنند....


ادامه مطلب

لینک نوشته | نوشته شده در ساعت 1:10 توسط : مینا
86/06/02


صبور باش ای مسافر پرچین های دور

سر انجام روزی از روز ها

بر بلندای تکلم ماه

بی اعتنا به انعکاس ابی ابها

صبور باش به حکایت ستاره ها شک مکن

بالا خره

در اخرین روشنایی حباب بی انکه بپرسی درو خواهی کرد علفهای هرزه را

حتی اگر از پلهای ویران بگذری اشاره ی نگاهت پلی ست میان فاصله ها

صبورباش ای مسافر پرچین های دور


ادامه مطلب

لینک نوشته | نوشته شده در ساعت 1:6 توسط : مینا
86/06/02


ما دور نمای قصر عشق را در خاطر های پریشانمان ساختیم

ساکت و خموش دوش به دوش

دل سپردیم به پیچ و خم جاده ها

تو صبور من نگران جاده ها ما را بردند...

تو همه شادی و عشق من سرا پا سکوت

تو شکوه اوای ملکوت من لال و خموش

و در این فکر که:من کجا تاب بی جوابی با تو

تو دریای ارام و پر صدف با پاکترین مروارید ها

من رودی سرگردان بی هدف

فریاد می زنم فریاد بی صدا که:من کجا تاب پیوستن به تو

تو بر فراز قله ی کمال صاف و ارام خوب و شیرین

با ابهت ایستاده ای و مسیر باد های مهربانی را تعیین می کنی

من یکی کوهنوردی رنجور همصدا با نسیم ملایم پایین کوه

زمزمه می کردم که:من کجا تاب رسیدن به تو

و اکنون ما به قصر عشق رسیدیم

تو ملکه ی این قصر شدی

ومن خادم قصرت!

انعکاس خنده ی معصومت همه جا پیچید

ونور چشمان امیدوارت همه جا را روشن کرد

تو چابک و ارام قدم بر می داری

من خموش و خمیده بر جای قدمهایت

بوسه می زنم و می گویم به تو که:

من کجا تاب و توان خدمت تو

تو صفای قصر را می بینی

من پریشان در پی یک گوشه ی کوچک

که درسکوت ان غرق شوم

و به تو فکر می کنم فقط به تو

و با خود بگویم:تو پاکتر از همه ی ارزوهایم هستی !

و مقدستر از همه ی عباداتم ای زیباترین ارامترین

ای سبز تر از سبزترین

من اگر کور شوم تلا لو نور عشقت در اعماق قلبم باقی می ماند

و اگر کر شوم غمی ندارم زیرا صدای اشنا یت را ذره ذره ی وجودم می شناسد

و اگر لال شوم نام تو را در خاطرم می خوانم

نام تو را می خوانم ((... من!))

من اگر مطرب ان مجلس عشق تو شوم

من اگر رود شوم غرق ابی ارام

من اگر حقیرترین خادم قصرتو شوم

من اگر پیر شوم از عمر زیاد سیر شوم

لحظه ای ز عشق تو غافل نشوم

دل ز مهرت نکنم جز در قلب تو در دیگر نزنم

غیر از خیال تو به خلوت نروم

تویی ارامش من تویی ارامش من


ادامه مطلب

لینک نوشته | نوشته شده در ساعت 0:52 توسط : مینا

RSS